امیرعلی فقط ۶ سالشه…
هنوز دنیای کودکانهش پر از نقاشی و رؤیاست.
یه خواهر کوچولوی ۵ ماهه داره که با گریههای شبانهش خونه رو پر از نگرانی میکنه.
پدر، پیک موتوریه… با دلی خسته و بدنی خستهتر.
روزها زیر آفتاب، شبها با بیخوابی، تمام توانش رو میذاره تا فقط بتونه شیر خشک دخترکش رو بخره.
اما وقتی نوبت اجارهخونه میرسه، دیگه چیزی باقی نمیمونه.
مادر با بغض، شیر خشک رو قطرهچکانی مصرف میکنه تا بیشتر دوام بیاره.
این خونه آرامش نداره…
فقط امید داره.